همه رو رفتی و بردی منو دست کی سپردی...
میدونم بد کردم ، با خودم ، با تو، بد کردم...
اشکهایم بی اختیار می آید چون تو را در این شبها گم کردم تورا یادم بود ولی ... خودت را گم کرده بودم چقدر وقت است که تنهای تنها در نیمه ی شب با تو و از تو سخن نگفته بودم .................... تولدت مبارک. من رفتم و تو فقط گفتی مدت هاست که بی تابم بی تاب بازگشت و کلام آخرت راستی " بود یا " شايد بي اجازه .....اما در تمام لحظه ها تو با من بوده اي .....نشان به ان نشان كه زنده ام ...... و در اين نوروز خيال امدنت را باز به اغوش خسته ميكشم............ بر شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی! دلت را به چه خوش كرده اي... تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟؟؟ در و دیوار ساکت اتاق در غروب مرا می خوانند می کنم ... ديوار فاصله ي مان بلند تر از ان است كه تولدت را با تو جشن بگيرم و من همچنان تنــــــهـا ... نمی گویم خوشبختی ام را ... کاش آرامشم را نمی دزدیدی ... كاش اينچنين با تو وداع نمي گفتم مهرباني تو بيشتر آزارم مي دهد .... امروز رفتم برات ساعت بخرم ، اما هرچی گشتم دیدم هیچ ساعتی به قشنگی اون ساعتی که دیدمت نیست ..... يك شاخه گل بيد تقديم تو باد رقصيدن برگ بيد تقديم تو باد تنها دل ساده ايست سرمايه ي من ان هم شب پاك عيد تقديم تو باد فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم با چهار تا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم من باشم و تو باشی و یه جفت دلهای بیقرا فرصت خوب انتقام از لحظه ای انتظار فکرشو کن عروسکم به اون شب پر التهاب چشمهاتو روی هم بذار ، امشب به یاد من بخواب فکرشو کن دستهای من رو قلب تو جون بگیره دل دل بیقرارتو، تو سینه آروم بگیره نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه نه هیچ کسی سر برسه ، ثانیه ای هروم بشه چشمهاتو روی هم بذار ، امشب به یاد من بخواب ......... من در اين کلبه خوشم تو در آن اوج که هستي خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هرکه هستي خوش باش !!!!! عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است هرشب با حرير پوست تو به خواب مي روم و هر صبح با در آغوش داشتن تو از خواب بيدار مي شوم نيمه شب وقتي چشم باز مي کنم تابلويي زيبا از آفرينش خداوند را مي بينم موهاي پاشيده چشماني زيبا خواب و بسته لبهايي سرخ و برّاق زير لحاف گلدار آبي با گلهاي ريز صورتي با انگشتانم بر حاشيه ي صورتت طرح زيباي چهره ات را مي کـِشم وقتي به لبانت مي رسد مي بوسي با دستانم تو را در آغوش مي کـِشم و تو انگار بيدار خودت را در آغوش من جا مي کني يک قالب تمام عيار سرت را به سينه ام زير گردنم مي چسباني و آرام به خوابي آرامتر فرو مي روي گرماي نفسهاي تو که به سينه مي خورند ، روح تازه اي در من دميده مي شود آرام آرام با موهايت بازي مي کنم و با انگشتانم تارهاي لطيف موهايت را شانه مي کـِشم يکي دو تا سه تا ... دستم را به روي سرت مي کـِشم و نوازش مي کنم وحي آمد : به من نگاه مي کني ... ـ قول ميدي هيچوقت تنهام نزاري ؟ : آره عزيزم قولِ قول و باز در قالب آغوش من فرو مي روي سرت رابه سينه ام زير گردنم مي چسباني و آرام به خوابي آرامتر فرو ميروي گرماي نفسهاي تو که به سينه مي خورند روح تازه اي در من دميده مي شود 








از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام . . .




| Design By : Night Skin |


